طبق همیشه‌

•June 27, 2017 • Leave a Comment
From elcafeprivada.blogspot.ca
طبق همیشه‌ی آقای یونیورس، درست زمانی که خیال می‌کنی همه‌چی داره خوب پیش می‌ره، می‌بینی در همون لحظه همه‌چی از درون
در حال جویده شدن و ویرانی بوده. آوار همیشه رو سر آدم خراب نمی‌شه. گاهی ته دل آدمو سوراخ می‌کنه. یه تنهایی و سرخوردگی عمیق، استیصال مطلق، بی‌که امیدی به کسی جایی چیزی.

مثل دیوید نباش

•June 14, 2017 • Leave a Comment

david

بیست و پنج سال برای شرکتی کار کرده. صورت سفیدش پر از کک و مک‌های برنزه ریز و درشته. خش خسته‌ای هست توی صداش که از سالها سیگار کشیدن حکایت می‌‌کنه و دندون‌های زردی که مهر تائیدیه بر این موضوع. بیست و پنج سال گذشته رو بی‌ وقفه کار کرده از صبح تا شب و گاهی‌ از شب تا صبح و به اندازه موهای سر من، و نه موهای کم پشت خودش، آدم دیده و حادثه دیده و تجربه کرده.  فهمیدن این که چقدر سخت کاره و چه قدر مایه گذشته در طول زندگی‌ کاریش برای انجام دادن وظایفش، اصلا کار سختی نیست. دیوید، این مرد قد بلند لاغر چشم سبز، باید یک جایی‌ حوالی پنجاه سالگی باشه. آدم خوبیه، مثال بارز یک مرد خانواده ‌ست. زحمت کشیده و از کارگری به معاونت و از معاونت به رئیسی رسیده و روز‌ها گذشتن و گذشتن و یک روزی بیکار شده و حالا اینجا نشسته رو به روی من ولی‌ هیچ چیزی برای گفتن نداره. این قدر چیزی برای گفتن نداره که تقلا می‌‌کنیم مصاحبه رو به بیست دقیقه برسونیم و تموم کنیم و بگذریم. بیست و پنج سال سابقه کار و حتی در ظاهر پلّه‌های تلقی‌ رو طی‌ کردن، ولی‌ هیچ چیزی برای گفتن نداشتن، از اون چه که فکر می‌‌کردم خیلی‌ رایج تره.

تعداد آدم‌هایی‌ که آگاهانه سعی‌ می‌‌کنن هر روز که می‌گذره چیز تازه‌ای یاد بگیرن اون قدر‌ها زیاد نیست. برای همه مهم نیست که بدونن چرا باید هر کاری رو انجام داد. برای همه مهم نیست که چطوری میشه کار‌ها رو بهتر انجام داد.همه نمیدونن که میشه و باید که هر روز بهتر شد. نه فقط روی کاغذ، نه فقط روی بیزینس کارت، نه فقط توی حساب بانکی‌. همه نمیدونن که میشه روز به روز آگاه تر شد، به درک کردن آدم‌ها نزدیک تر شد، به خود شناسی‌ رسید، آرام تر شد. همه نمیدونن که بزرگترین بخش از جهان هر کسی‌ باید توی سرش رخ بده و توی قلبش و در زوایای پنهانی‌ که دیگران اصلا قرار نیست که ببینند. دیوید مهربان و زحمتکش، بیست و پنج سال کار کرده ولی‌ هیچ چیزی برای گفتن نداره. آدم‌ها و تفاوت‌هاشون رو نمی‌شناسه. نمیدونه “تاثیر گذاشتن” روی دیگران، یاد گرفتنیه. نمیدونه فرق مهارت با خصیصه چیه، نگاهش به زندگی‌، به دنیا و بد تر از همه به خودش توی این پنجاه سال، هیچ رشدی نکرده. دیوید، نقاط قوت و ضعف خودش رو نمیدونه، هیچ وقت به ترس هاش و زمینه‌های رفتارش فکر نکرده و هر سوال ساده ای که ازش می‌‌پرسیم مثل جریان سنگین الکتریسیته تکونش میده و بعد در خودش حلش می‌‌کنه. یک ساله که بیکاره و به گفته خودش حتی در پیدا کردن شغل‌های خیلی‌ ساده هم موفق نبوده. دیوید آدم بدی نیست. دیوید فقط برای خودش هیچ وقت هیچ کاری نکرده.

همیشه از هر مصاحبه ای، هر قدر نا موفق، لااقل یک چیز یاد می‌‌گیرم. هر آدمی‌، هر قدر جوون، هر قدر کم تجربه، هر قدر خجالتی، لااقل یک چیز برای یاد دادن بهم داره. یک درسی‌ از یک جای زندگی‌ گرفته که گاهی تا روز‌ها با خودم تکرار می‌کنم. هر آدمی‌!

دیوید که رفت، روی کاغذی نوشتم، “مثل دیوید نباش” و مشغول کار شدم.

04/13/17

•April 13, 2017 • Leave a Comment

نوشتنم نمیاد.

پانزده متر جلوتر

•April 7, 2017 • Leave a Comment

meh

یک وقت هایی هم هست در زندگی‌، پانزده متر جلوتر را نمی‌‌شود دید. چه قدر درس پنهان هست لای لحظه‌ها در طبیعت… چه راحت یک روز صبح می‌‌بینی‌ لایه‌ای از مه‌ وهم نشسته روی تمام دلخوشی هات… یا شاید فقط روی چشم‌های من… نمی‌‌دانم.. فقط می‌‌دانم که اینجا، در این لحظه، که هیچ کس نیست جز من و یک غاز تازه برگشته از هجرت زمستان، پانزده متر جلوتر را نمی‌‌شود دید…

Edmonton South West, Ellerslie road – 7:15 a.m. on a heavily foggy day

داستان کوتاه

•March 28, 2017 • Leave a Comment

آدم هیچ کاری رو نمیدونه چه قدر سخته تا وقتی‌ که شروع به انجام دادنش بکنه. مثلا همین نوشتن که همه عمر با من بود و همیشه خیال می‌‌کردم که اگه وقت داشته باشم بشینم یه گوشه‌ای می‌تونم تو چند ماه یک داستان زیبای عالی‌ بنویسم. که البته زهی خیال باطل. قصه تارا از اون چیزی که خیال می‌‌کردم دراز تره. این حقیقتی ‌ست که بعضی‌ از قصه‌ها رو جز در طول رمان نمیشه بهشون پرداخت. هنوز به اون درجه از عرفان نرسیدم که تو داستان کوتاه جأ بشم.

پیش کسوت

•March 22, 2017 • Leave a Comment

IMG_5344

Photo by: Amir Hossein Bakhtiari

تو انگار کن که کسی‌، پشت غمگین‌ترین سکوت دنیا پنهان شده باشد… “پیش کسوت” سکوت‌های چند ثانیه شده باشد. مترسک فراموشی، حرف‌های نگفته، نگاه‌های پنهان، مادر هزار جنین خاطره که هرگز متولد نشد، شده باشد…. تو انگار کن که کسی‌، پنهان شده باشد.

Ghosts of the past

•March 21, 2017 • Leave a Comment

IMG_5343

یاد می‌‌گیریم سکوت کردن رو. یاد می‌‌گیریم قبل از اینکه دیر بشه بریم. یاد می‌‌گیریم موندن نداره جایی‌ که خواستنی در کار نیست. یاد می‌‌گیریم ولی‌ خوب پدر صاحابمون هم در میاد تا یاد بگیریم.

—————-

فرناز یه پولی‌ برام ایمیل کرده بود. سوال امنیتیش بود “اسم حیوون خونگیت چیه”، هی‌ نوشتم میانا، هی‌ قبول نکرد. یهو یادم اومد احتمالا مال خیلی‌ قبلتره این سوال. پرشا رو امتحان کردم. درست بود. جوابش پرشا بود. بعضی‌ آدم ها، حیوونا، موجودات، اینا تا زنده‌ای باهاتن. ارواح همیشگی‌ گذشته. رهایی‌ای در کار نیست ازشون. حالا این گربه، بیشتر از دو ماهه‌ که مرده. و چه دلتنگم من. این احساس دلتنگی‌ رو کم کم دارم می‌‌پذیرم که خلق شدم که همراهم باشه. آدم‌هایی‌ مثل من، که لونه می‌‌کنیم این قدر زود، این قدر رها، حتی وقتی‌ به موقع رفتن رو یاد می‌‌گیریم هم، دلتنگی‌ رو تا ابد با خودمون می‌‌کشیم. باید اینجا، توی این وبلاگ که دوازده ساله باهامه اعتراف می‌‌کردم.